برام هیچ حسی شبیه تو نیس
کنار تو درگیر ارامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تونیس
توپایان هر جست و جوی منی
تماشایی تو عین ارامشه
توزیباترین ارزوی منی
منووووووووووووو
از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی
به من نگاه نمیکنی
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 13:7  توسط صفورا
|
آب زنید راه را هین که نگار میرسد
مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را
کز رخ نوربخش او نور نثار میرسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند
روح خراب و مست شد عقل خمار میرسد
چون برسی به کوی ما ... خامشی است خوی ما
زان که ز گفت و گوی ما گردو غبار میرسد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 20:27  توسط صفورا
|
به قول بزرگی ...
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه میروند...
تنها کسانی که با خود چتر به همراه میبرند ...
به کارشان ایمان دارند ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 20:37  توسط صفورا
|
باروون اومد و من چه کیفی کردم دیروز!به قول صبا هوا کاملادونفره بود.
اووووووم ... اما من تنها ... نه... تنها نبودم... تو هم باهام بودی ....
خیلی وقت بود دلم میخاست توی باروون راه برم ...
همه جا خلوت بود و انگار ...
باروون رحمت تو میبارید اما کسی دلش نمیخاست زیرش راه بره...
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش بحالِ روزگار …
خوش بحالِ چشمه ها و دشتها
خوش بحالِ دانه ها و سبزه ها
خوش بحال غنچه های نيمه باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحالِ جانِ لبريز از شراب
خوش بحالِ آفتاب …
ای دل من ، گرچه در اين روزگار
جامهء رنگين نمیپوشی به كام
بادهء رنگين نمینوشی ز جام
نقل و سبزه در ميانِ سفره نيست
جامت از آن می كه میبايد تهی است
ای دريغ از «تو» اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از «من» اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از «ما» اگر کامی نگيريم از بهار …
گر نکوبی شيشهء غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ …
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 2:33  توسط صفورا
|
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2:19  توسط صفورا
|
دلتنگی حقیقت داره ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 4:12  توسط صفورا
|
خدایا میخام باهات حرف بزنم گریه اموونم نمیده ...
بغض گلوما فشار میده ... بدوون اینکه بدونم ...
چرا تازه گیا اینقدربرام حرف زدن سخت شده ...
یارب این آتش که در جان منست
سردکن زان سان که کردی بر خلیل ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:8  توسط صفورا
|
بزگترین .... شایدبزرگترین .... لطفی که در حقم کردی ....
رفیقی مثل بهار دارم .... تنها دوستارفیقی که تورا بیادم میاره ...
توی همه ی مصیبتام کنارم بود ... و توی شادی هام ....
بهار همون نیمه ی گم شده ی من .... که باید روزی هزاربار بخاطرش
تورا شکر کنم ....
قبلا یادمه فکر میکردم شایددر گذشته کار خوبی کردم که بهارا قسمتم
کردی....
اما الان مطمئنم کاری به من نداشته .... چون........... تو بیحساب
میبخشی ....
......... و من عاشق همین صفت تووم .....
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 11:6  توسط صفورا
|
خوش آمدی ... خوش آمدی... خوش آمدی
چه خاکیا چه بی ر یا ... به منزل خود آمدی ... خودآمدی ... خودآمدی
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 4:52  توسط صفورا
|
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 2:1  توسط صفورا
|